دروغی به نام "هنر برای هنر"

سه شنبه, ۸ اسفند ۱۳۹۱، ۰۴:۴۵ ب.ظ

به مناسبت اسکار گرفتن «آرگو»


ما مهر قبولی به علمدار دهیم


فرهاد کجا؟ بیست به سردار دهیم


اسکار به هر بی سر و پایی بدهید


ما هدیه‌ی عمار به مختار دهیم

        تقدیم به حضرت معصومه (س)

پنجشنبه, ۳ اسفند ۱۳۹۱، ۰۹:۴۸ ق.ظ

بر قول خودت وفا نمایی، من نه


ما را تو فراموش کنی؟ حتما نه


تنها به همین جمله‌ی هر روزه خوشم :


یا فاطمه اشفعی لنا فی الجنه

        انجوی نژاد

چهارشنبه, ۲ اسفند ۱۳۹۱، ۰۴:۳۳ ب.ظ

یک خراسانی انجوی نژاد
مرد بارانی انجوی نژاد

اهل شیراز ظاهرا اما
لهجه تهرانی، انجوی نژاد

بس که دائم سفر کند گویند
سعدیِ ثانی انجوی نژاد

توی هر شهر می رود منبر
مفت و مجانی انجوی نژاد

خانه ای از پدر زنش دارد
توی قاآنی انجوی نژاد

دو نفر دل به هم بدهند؛
وصلت آنی! انجوی نژاد

کارشان گر کشد به طلاق
گوشت قربانی انجوی نژاد

لاغر است و هرآنکه می بیند:
طفلی حیوانی انجوی نژاد 

جای چایی و دوغ و نوشابه
می خورد رانی انجوی نژاد

نه به این لیست رای داد نه
لیست زاکانی ، انجوی نژاد

هم ز دستغیب می بَرد حساب
هم ز ایمانی انجوی نژاد

عاقبت هم شهید می گردد
مرد زندانی انجوی نژاد
===
دائما لطف دارد به
من ِ افغانی، انجوی نژاد !

بهترین خطیب و سخنرانِ
کلّ ایرانی انجوی نژاد

        چند تا شعر آرشیوی

سه شنبه, ۱ اسفند ۱۳۹۱، ۰۴:۳۱ ب.ظ

در اوج خیالم که تو هستی پیشم

بالاتر از آسمانم و بی خویشم

قلبم دو هزار پا می افتد پایین

وقتی که به چشمان تو می اندیشم 

28 مهر 87

===============

ای اختـــــرِ آبــــیِ مـــدارِ فــرهــاد

آن چشمک تو ... چه کارها دستم داد

من ماه توام ، که دور تو می چرخم

یک سال گذشت ، سال نو شیرین باد !

2 اسفند 87

===============

از یار که هی ناز کند می ترسم

شیطان که بغل باز کند می ترسم

من یکصد و بیست سال هم عمر کنم

از سوسک که پرواز کند می ترسم

1 خرداد 85

==============

درونِ من ندای لاو می داد

به قلبم شکلِ کوژ و کاو می داد

دلم هر روز ما و ماء می کرد

دهانم بوی شیر گاو می داد

13 فروردین 85

==============

ابر و باد و مه و خورشید و فلک یک لحظه

همه از شوق نگاه تو به هم می ریزند


آسمان گریه کند چتر نباشد آنگاه

زائران توی شبستان حرم می ریزند


چونکه « گیسوی تو در باد » کتابت بشود

کاتبان خط چلیپا به قلم می ریزند

2 آبان 91

=============

        دویدم و دویدم ...

يكشنبه, ۲۲ بهمن ۱۳۹۱، ۱۱:۰۵ ب.ظ

یارفیق

بچه بودم. نوزاد بودم فی الواقع. یکی دو تا دفتر مشق داشتم که خیلی مرتب و منظم توی آنها مشق های «من‌درآوردی» می‌نوشتم. یک مشت شکل نامفهوم و بی‌خود. بخاطر اینکه عاشق مدرسه رفتن بودم.

مدرسه رفتم. هر روز خواب می دیدم که امسال تمام شده و بزرگ تر شده ام. ابتدایی، راهنمایی ، دبیرستان ...

ادامه مطلب
۳۹۱

        وجه تمایز

چهارشنبه, ۲۷ دی ۱۳۹۱، ۰۷:۴۳ ب.ظ

1. اینجا نوشته : « تنها وجه تمایز انسان و حیوان عقل است »

لکن الان که بیشتر دقت می‌کنم می‌بینم به طور مثال حدود 20 سال هست که هر روز از جلوی این قفسه کتاب رد می‌شوم و حقیقتا تفاوتی بین برخورد خودم با این کتاب‌ها و برخوردی که یک گوسفند ممکن بود با آنها داشته باشد نمی‌بینم !

2. رحمت به شب های امتحان که به جای درس خوانی به غزل خوانی می افتم

فل فل
تو را صبا و مرا آب دیده شد غماز
وگرنه من شماره‌ات را با یک اسم دیگری سیو کرده بودم  :دی
۶۱۳

        حصار

سه شنبه, ۵ دی ۱۳۹۱، ۰۸:۱۶ ب.ظ

یارفیق

سلام

فکر می‎کردم خیلی کار فرهنگی بلدم. چون ده سال پیش سایت می‌چرخاندیم.
فکر می‌کردم چون ده سال است که هیئت می‌روم خیلی اسلام را می‌شناسم. 
فکر می‌کردم خیلی می‌دانم.
اما الآن
در شگفتی محض رسیده‌ام به اینجا که هیییییچ چیز نمی‌دانم.
صفر مطلقم !

و بیشتر از این در شگفتم که چطور حصاری برای خودم بافته بودم از چیزهایی که فکر می‌کردم می‌دانم.
از کجا باید شروع کرد، قصه‌ی عشق و دوبارهه......
***
هل یستوی الذین یعلمون و الذین لا یعلمون ؟

فل‌فل:
ببخش، یادم رفته بود برای چی زندگی می‌کنیم !
۴۷۵

        جهاد

شنبه, ۱۱ آذر ۱۳۹۱، ۰۱:۴۲ ب.ظ

سلام

  • ضَرَبَ ، ضَرَبا، ضَرَبوا، ضربت، ضربتا، ضربن ...
  • فل‌فل:

به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار
که از جهان ره و رسم سفر براندازم
‌  

۲۴۱

        زرشک

دوشنبه, ۲۲ آبان ۱۳۹۱، ۰۱:۴۱ ب.ظ

سلام

  • سربازی ام تمام شد. آمدم قم. طلبه شدم.
    چه‌قدر راحت تایپ شدند. چکیده‌ی دو سه ماه پرفراز و نشیب گذشته‌ام. به همین سادگی.
    فقط نمی‌دانم چطور باید از همه‌ی آنهایی که این چندماهه زحمت بهشان دادم و حسابی یاری کردند تشکر کنم. این‌قدر تعدادشان زیاد هست که ...
    ‌ ‌
  • من از گناه‌هایی که کرده‌ام نمی‌ترسم. یعنی می‎ترسم. اما نه به اندازه‌ی کارهایی که نکرده‌ام !
    آن دنیا خدا بیاید و همه دارایی‌ها و امکاناتی که لطف کرده به من داده بگذارد جلویم و بعد بگوید می‌توانستی این کارها را بکنی پس چرا نکردی چه بگویم؟
    اصلا فقط همین بس که بگوید تو را شیعه آفریدم. حق ولایت مولا را به جا آوردی؟
    زرشششششششک
    ‌  ‌
  • فل‌فل:
    دیشب وقت خداحافظی
    آن‌قدر دلت گرفته بود
    که صبح خبر آوردند
    نماز آیات بخوانید
    دیشب، ماه‌گرفتگی شدید بوده است !
۲۲۰

        یک سال گذشت!

پنجشنبه, ۱ تیر ۱۳۹۱، ۰۱:۴۱ ب.ظ

سلام

  • امروز سال‌گرد اعزامم به خدمت «مقدس» سربازی است. اعتراف می‌کنم که 2 کیلو وزن اضافه کرده‌ام. دارم از بی‌دردی درد می‌کشم و خوشی از هر لحاظ زده زیر دلم. این‌ها اما از خواص سربازی نیست. این‌ها از نتایج بی اعتقادی به کلمه «مقدس» است! که اگر اعتقادی بود و عرضه‌ای؛ الآن باید شهید می‌بودم و حالا که شهید نیستم پس به حکم «بل احیاء عند ربهم یرزقون» مرده‌ام.
    نتیجه: انّا لله و انا الیه راجعون. یک سال گذشت!
  • هفته‌ی پیش یک نیم‌روز دوست‌داشتنی را در کنار رضای امیرخانی گذراندم. حیفم آمد نگویم که این بشر تا چه اندازه متواضعانه من را و حدیث نفس‌گویی‌های من را تحمل کرد. قسمت حافظیه و حافظ‌خوانی‌اش را از همه بیش‌تر دوست داشتم. کلا هرجا که سین برنامه نبود خوب بود :دی.  از سید‌مهدی هم بابت تدارک این دیدار سپاس‌گذارم.
  • گفتند طرف را توی ده راه نمی‌دادند؛ سراغ خانه‌ی کدخدا را می‌گرفت. شده حکایت من. هنوز نرفته‌ام توی حوزه، کلی با سایه‌ی مسئولین پذیرش حوزه جنگیده‌ام :دی
    ولی انصافا پذیرش بر اساس معدل شاید ناصواب‌ترین روش ممکن است. یعنی معدل 14 مهندسی برق صنعتی شریف پایین‌تر از معدل 15 یک رشته‌ی پکیده در دانش‌گاه آزاد دارقوزآباد سفلی است؟
  • برای کارهای ثبت‌نام رفتم قم. با سه چهار نفر از دوستان طلبه‌ام حسابی گپ زدیم و من هر لحظه مشتاق‌تر، مصمم‌تر و با‌ایمان‌تر نسبت به مسیری که انتخاب کرده‌ام هستم.
    «مفاتیح الحیاة» را سوغات گرفتم برای حضرت ماه‌بانو و «راه و رسم طلبگی» را به پیش‌نهاد آسیدمرتضی حسینی برای خودم گرفتم. کتاب فوق العاده خوبی است و واقعا به دوستانی که تازه می‌خواهند طلبه بشوند پیش‌نهاد می‌کنم. تقریبا همه‌ی دغدغه‌هایی که در ذهن یک طلبه‌ی مبتدی جولان می‌دهد را به تفکیک پاسخ می‌دهد.
  • فل‌فل:
    پیش از تو / من چهار سال ثبت نام کردم
    و هر سال فقط نگاه کردم که چطور هیچ قرعه‌ای به نامم نمی‌خورد
    برکت با تو بودن اما / بی قرعه، قرعه به نامم زد/ تا زائر سرزمین ملائک باشیم
    یادش به خیر
    دو سال گذشت !
۱۹۷