کلید

جمعه, ۲۱ تیر ۱۳۹۲، ۰۳:۰۹ ب.ظ

شیطان را دیدند همی خنده‌کنان می‌رفت. گفتند: آهای ابلیس! ماه مبارک است و تو باید در غل و زنجیر باشی. چگونه است که چنین خرامان می‌روی؟

بی‌وجدان یک خنده‌ی آتشینی کرد و گفت: هر غل و زنجیری را قفلی است و هر قفلی را کلیدی. روحانی مچکریم!

حتی اگر ابلیس بُود در غل و زنجیر

آخر شود آزاد بدین دولت تدبیر

        حکایتی از اسرار المحمود

دوشنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۰، ۰۸:۳۰ ق.ظ

شیخ را گفتند: «مشایی بر روی آب می‏‌رود».
گفت: «سهل است، بزغی و صعوه‌ای نیز برود».
گفتند: «مشایی در هوا می‌پرد».
گفت: «مگسی و زغنه‌ای نیز می‏‌پرد».
گفتند: «مشایی در یک لحظه از شهری به شهری می‌شود.»
شیخ گفت: «شیطان نیز در یک نفس از مشرق به مغرب می‏‌شود. این چنین چیزها را بس قیمتی نیست. مرد آن بود که در میان خلق بنشیند و برخیزد و بخسبد و بخورد و در میان بازار در میان خلق ستد و داد کند و با خلق بیامیزد و یک لحظه، به دل، از خدای غافل نباشد».
گفتند: « ای شیخ، مشایی محمود را تسخیر کرده است ».
گفت: « ووی بسم الله! این کار فقط از جنیان ساخته است » و نعره ها بزد و همی برفت و یارانه‌ی خود را دریافت نمود !