ماه ناتمام

سید عباس حقایقی / ذره

ماه ناتمام

سید عباس حقایقی / ذره

ماه ناتمام

یا رفیق
قال علی علیه السلام : «العلم یهتف بالعمل فان اجابه و الّا ارتحل عنه»
علم، عمل را فرا می‌خواند؛ پس اگر آن را پاسخ گوید می ماند، وگرنه کوچ می‌کند و می‌رود
***
غریب آن‌که می‌دانیم دردمان عمل نکردن به دانسته‌هایمان است.
یک طلبه‌ی ساده هستم. همین.

بایگانی

۴ مطلب در خرداد ۱۳۸۵ ثبت شده است

هوالحق
یَک
قریب به یَک ماه است که ننوشته ام. محض اینکه حالم گرفته شده. رفته توی قوطی.

دو
اُف بر این دنیا که همه اش دو می آید ... و افسوس که یادم می رود نباید دل به این دنیای غدار ببندم ...

سه
سه شده ایم رفته. گند زده ایم توی همه چیز.

چهار
چه هار شده این سگِ بدمصب. هی می کشاند این طرف و آن طرف . پاچه گرفته ول نمی کند ...
الهی و ربی من لی غیرک ؟

پنج
پنجه هایم را گره بزنم توی ضریحش ... چنگ بیاندازم ... ول نکنم ...

شش
این شُش هایم نیاز به هوای تازه دارند ... آهای اهل آسمان ... کمی اکسیژن لطفا ... دارم خفه می شوم ...

هفت
هفتمین روز درگذشت
این هفته مان هم گذشت
نه من آدم شدم ... نه آقا آمد... ربطی به هم دارند ؟

هشت
خیلی خوب است که هشت هست !
خیلی خوب است که وقتی دلت می گیرد آقایی هست. این که مهرش توی دلِ هش الهفت ماست ،‌ خیلی شکر دارد ...
اینکه رفته ای تا حالا و دیده ای حرمش را تا هر وقت خواستی تصور کنی که می ایستی سلام می دهی و از صحن جامع می روی داخل بعد می روی گوهرشاد بعد .......
و انتخاب با خودت است. گنبد یا ضریح؟ جفتش حال می دهد. و هر وقت دلت گرفت گریه می کنی ....
به حال خودت
و به حال مادرت
از عاشورا را می شود راحت گذشت. گریه میکنی . سینه می زنی. ولی از زخم سینه و سیلی نمی شود گذشت. نمی فهمممممممممممممممممممممم

یا علی مددی

  • سید عباس حقایقی

هوالحق
یَک
میلاد حضرت زینب (س) مبروک باد.


دو

السلام علیک یا روح الله.
امام را نشناخته ایم. خیلی از پدر و مادرهامان. چه برسد به ما بچه ها ...

یا علی مددی

  • سید عباس حقایقی

هوالحق
یَک

می‌روی بازار برای عید چیز بخری.
 می‌روی در مغازه‌ی آجیل‌فروش.
 می‌پرسی«پسته داری؟» «بله.»
 «بادام چه طور؟» «بله.»
«از آن نقل‌ها که پارسال بردم؟» «بله، از آن بهتر هم امسال آورده‌ام.»
هی می‌پرسی. داری محک می‌زنی آجیل‌فروش را. ببینی جنسش جور است، رفتارش خوب است، لبش به حرف و خنده باز است یا نه.
 خوب که مطمئن شدی، آن وقت می‌پرسی «دیگر چی داری؟ پسته را دیدم، بادام را دیدم، نقل را دیدم، دیگر چی داری؟»
می‌گوید «یک جنسی آورده‌ام مخصوص شما. شما فقط می دانید این جنس چی هست.»
 می‌پرسی «چی هست؟» می‌گوید «مشتت را بیاور.»
مشتت را می‌بری جلو.
 یک چیزی می‌ریزد توی مشتت. گرم است. خوب است. احساس می‌کنی دستت تازه شد.
بو می‌کنی. به! به! عجب بوی گل می‌دهد. بوی عطر می‌دهد. نفس که می‌کشی ریه‌هات جوان می‌شود. می‌پرسی «این چیه؟» یک شوخی هم باهاش می‌کنی. می‌پرسی «این چی است، بلا؟
می‌گوید «حلوای تن‌تنانی، تا نخوری ندانی.»
 اشاره می‌کند «بخور. بخور و هیچی نگو.»
 می‌خوری.
 عجب چیزی!
 می‌پرسی «چی بود؟» …
تمام شد.
 آجیل‌فروشی تمام شد.
 دنیا تمام شد.
 مرگ بود و خوردی و تمام شد.
 خلاص شدی از این زندان تنت.
از این زندان دنیا.*

*حاج اسماعیل دولابی
کش رفته شده از صندلی
پ.ن : مطلب قبل از قبلی را هم بازتاب چاپید. هویجوری  : http://www.baztab.com/news/39642.php
یا علی مددی

  • سید عباس حقایقی

هوالحق
یَک

از یار که هی ناز کند می ترسم

شیطان که بغل باز کند می ترسم

من یکصد و بیست سال هم عمر کنم

از سوسک که پرواز کند می ترسم


یا علی مددی

  • سید عباس حقایقی