مرخصی ، کسری ، پست

يكشنبه, ۲۱ اسفند ۱۳۹۰، ۰۱:۳۳ ب.ظ

سلام

  • این چند روز را مرخصی تشویقی گرفته‌ام ! یعنی به خاطر مجاهدت‌ها و رشادت‌هایی که از این سرباز فدایی در دوران پرفراز و نشیب انتخابات سر زده بود سه روز مرخصی تشویقی دادند و البته قرار بود از قرار ساعتی 3000 تومان با ما حساب کنند - علت آن رشادت‌ها را دریابید - که بعدا منصرف شدند و سه روز تشویقی دادند.
  • عرض می‌کردم که سه روز مرخصی هستم. دیروز که زنگ زدند و گفتند که سرباز باید همیشه حاضر باشد. لذا ساعت 2 تشریف می‌آوری فلان جا. رفتم به عنوان عکاسخبرنگارتایپیستفعلهعمله فعالیت کردم. جلسه‌ی نمایندگان جدید استان فارس با فرماندهان سپاه. سردار گفتند که ترکیب امام‌جمعه و استان‌دار و نمایندگان فعلی بهترین پازل ممکن برای پیش‌رفت استان است. که البته خیلی به من ربطی ندارد، ما که می‌رویم قم :دی (این را من می‌گویم، سردار نگفته!) ضمنا امروز زنگ زدند و گفتند که فردا و پس‌فردا هم بیا. مرخصی را دارید؟!
  • بیست سی سال پیش ابوی ما - حفظه الله - رفته جبهه و جنگیده. خب حکما اجرش را آن دنیا با خدا حساب می‌کند. آن چیزیش که در این دنیا به ما می‌ماسد چند ماهی کسر خدمت است که به حساب آن رفتیم حوزه ثبت نام کرده‌ایم. خوش‌حال خوش‌حال رفتم دنبالش و فکر می‌کردم که راحت باشد. گفتند زکّی! کلی دنگ و فنگ دارد و برو بیا.
    الغرض این‌که ورود این بنده‌ی خوش‌خواب، ساچمه‌ی جناب ، به حوزه‌ی معظمه‌‌ با شتاب، به دعای شما می‌شود مستجاب. دریغ نفرمایید.
  • عید سه حالت دارم. یا سر پست سربازی هستم. یا مشهد . یا قم .
  • فل‌فل:
    عید حالت چهارمی هم دارد :
    یا هر جا که خاطر‌ خواه توست !
۱۶۷

        قرطی‌بازی

سه شنبه, ۱۶ اسفند ۱۳۹۰، ۰۱:۳۳ ب.ظ

سلام

  • خیلی از تجربه‌ها هست که چون به موقع انتخاب‌شان نکرده‌ام برای همیشه از دست رفته‌اند. مثل سبحان !
  • دیروز بالاخره حوزه ثبت نام کردم. حوزه‌ی قم. شدیدا به دعای شما نیازمندم. نگرانم بابت راهی که پیش روی‌م هست. بابت بریدن‌ها و کم آوردن‌ها. تنبلی‌ها و تباه کردن عمر. بابت نفهمیدن و بی‌راهه رفتن و هزار و یک دغدغه دیگر. دعایم کنید لطفن !
  • دوست دارم شب‌ها قبل از خواب کتاب بخوانم، روزها دست‌کم یکی دو ساعت تمرین طراحی بکنم، بروم کلاس سوارکاری، ماهی یک بار مسافرت بروم به کوه و دشتی لااقل و از این قبیل قرطی‌بازی‌ها که زیاد در سر دارم. این دست‌یافتنی‌ها چرا این‌قدر برایم دست‌نیافتنی شده‌اند؟
  • کوهم اگر، چه کنم با غم تو؟
  • فل‌فل:
    کیک و پان‌اسپانیا که برای‌م می‌پزی
    عشق‌مان مغزپخت می‌شود؛
    بس که شکموهم !
۱۶۱

        لالایی

شنبه, ۱۳ اسفند ۱۳۹۰، ۰۱:۳۳ ب.ظ

سلام

  • امروز یک‌هو دلم کشید و رفتم دفتر سید‌مهدی. پس از مدت‌ها. بعد هم دفتر مهندس.  واقعا دوست خوب نعمتی است ها. کلی حرفیدیم و چندین گره از مغزم باز شد. راستی یادم باشد یک بار عکس اتاق سید مهدی را بگیرم. به قول امید - که کرم نوشتن به این یکی اخوی هم رسیده - آدم تو اتاقش سرگیجه می‌گیره ( به نقل از سید مهدی ) بس که کتاب و سی دی و جزوه و فلش کارت و چی و چی از کف تا سقف اتاق ریخته شده !
  • حوصله انتخابات را ندارم. این دور دوم دیگر چه صیغه ای است؟ کاش کلکش کنده شده بود رفته بود پی کارش.
  • این چند روزه از بس شیفت‌بندی بودیم کلا سیستم خوابم به هم ریخته. همین امشب از مغرب خوابیدم تا پاسی از شب! کانون را هم از دست دادم. چه حیف.
  • خیلی خوبه که این‌همه گره توی کارم می‌افتد. چون خیلی وقت‌ها بالاجبار به این‌جا می‌رسم که خب می‌ریم در خونه‌ی خدا درست میشه!
  • خوبه که کوتاه تر بنویسم.
  • فل‌فل:
    بس که من بلد نیستم بخوانم
    لالایی‌ات این است :
    «یکی انگار
    داره دل رو
    به یه جای غریبی میکشونه ... »
    همین روزهاست که از حسادت
    فایل‌ش را از روی گوشی‌ات حذف کنم : دی
۱۴۲

        انتخاباتیات

پنجشنبه, ۱۱ اسفند ۱۳۹۰، ۰۱:۳۱ ب.ظ

سلام

  • اعتراف می‌کنم آدمی هستم که هیچ گاه نتوانستم درک و تحلیل درستی از بازی‌های سیاسی این روزگار داشته باشم. لذا این فصل را فقط برای آینده‌ی خودم می‌نویسم.
  • من گرانی‌ها را می‌بینم، بی‌مسئولیتی مسئولان را می‌بینم، اختلاس 3000 میلیاردی را می‌بینم، کهریزک را، مشایی را، دروغ را می‌بینم. من حتی قیمت سکه و ارز را هم می‌بینم و نمی‌توانم لپ‌تاپ سونی سری S را بخرم. اما رأی می‌دهم.
    چون دیدن همه‌ی این نادیدنی‌ها و ندیدن همه‌ی دیدنی‌های انقلاب نامردی است. چون نامردی‌است همه‌ی این‌ها را ببینم و آقا را نبینم. آقا آینده را روشن ترسیم می‌کند. راه انقلاب را احمدی روشن!
  • من گفتمان جبهه‌ی پایداری را می‌پسندم. اما فکر می‌کنم ورود مصداقی آنها به این انتخابات زود بود. گرچه اصل دعوا مال بچه‌تهرانی‌هاست و این‌جا در شیراز آنچنان خبری نیست ولی علم‌داران این گفتمان در شیراز می‌بایست آدم‌های بیشتری را داخل آدم حساب می‌کردند.
  • به کاندیداهای جبهه متحد اصولگرایان رأی می‌دهم. ذوالانوار، صادقی ، قادری و شیخی.
    از همه دوستانی که این روزها داغ شده‌اند، که علیه جبهه متحد، علیه اصولگرایان، علیه وابستگان به کانون‌های قدرت و ثروت، انحصارطلبان، جناح سنتی، اقتدارگرایان، علیه آقایان بی‌نطق مجلس، علیه آقایان بی‌نظم مجلس، کاندیداهای پرخرج تبلیغاتی و علیه همه‌ی گذشته‌ی این شهر قیام کرده‌اند، صمیمانه، عاجزانه، خواهش می‌کنم که؛
    اول اینکه نروید گم و گور شوید و چهار سال دیگر پیدایتان شود، بیاید، مطالبه کنید، کار کنید که دوره بعد نخواهید فقط و فقط و فقط داغ کنید؛ و دوم این‌که انتظار آیندگانی را هم داشته باشید که خیلی راحت تف توی صورتتان بیاندازند و شما را بی‌غیرت و مشکل‌دار بخوانند و ...
  • آهای آقای عدالت‌فر! من دوستت دارم اما به تو رأی نمی‌دهم. چون کاری بلد نیستی. چون حرف جدیدی نداری. حرف‌هایت را همین‌ قبلی‌ها هم داشتند.
    چون از آینده‌ات مطمئن نیستم. . این جبهه رفته ها را این‌چنین به چوب می‌رانید تو که جبهه نرفته‌ای چه؟
    من به تو رأی نمی‌دهم چون علی‌رغم گفتمانی که ادعای‌ش را دارید، اصلا نماینده‌ی این گفتمان نیستید، چون وقتی پای‌اش رسید و ما جلوی درب دادگستری نیامدیم، همین برادران شما ؛ سید ما را به فحش کشیدند.
    ولی دوستت دارم و برادرت هستم.
  • فل فل :
    صد بار هم اگر انتخابات را باطل کنی
    صندوق قلب من
    یک رأی دارد و آن‌ هم تویی !
۱۱۶

   دی‌آقا و باخالو!

سه شنبه, ۹ اسفند ۱۳۹۰، ۰۱:۳۰ ب.ظ

سلام

  • از امروز نظر بچه‌ها را درباره انتخابات می‌پرسیدم. خیلی افکار متنوع و انتخاب‌های جالبی هست. فکر می‌کنم این خوب باشد. اگر تمرین کنیم که نظرات مخالف را بشنویم که دیگر نور علی نور می‌شود.
  • این چند روز مانده تا انتخابات و یکی دو روز بعدش را آماده‌باش هستیم. این یعنی این‌که لامرد رفتن‌مان ماسید! حیف شد. الان بهار لامرد هست. دلم برای دی‌آقا(مادربزرگ پدری‌ام) و آقا -سیدرضی- (پدربزرگ مادری‌ام) تنگ شده. راجع به جفت‌شان باید مفصل بنویسم. این سیدرضی است نماز ظهر عاشورای همین امسال. (حفظه الله).

  • چند وقت پیش به دی‌آقا گفتم دعایم کن می‌خواهم بروم قم درس طلبگی بخوانم. خیلی رُک و راحت گفت که به چشمم نمی‌آد که بروی و لباس بپوشی. کلا استاد خیط کردن و ضایع کردن است. سیدرضی ولی کلی تشویقم کرد و گفت که اصلا چه کاری بهتر از درس خواندن!
  • حسابی سرم شلوغ شده و نمی‌رسم تذکره را بروز کنم. هر چقدر هم که کارهای خوب انجام شود باز هم کار انفرادی محکوم به شکست است. یعنی آرزوی دور هم جمع شدن و یک کار درست و حسابی انجام دادن را به گور می‌برم؟
  • فل‌فل:
    هر چی فسفر می‎سوزانم
    جمله‎ای که لایقت باشد نمی‌یابم
    امروز را به خستگی‌ام ببخش!
۱۶۵

   موتو!

يكشنبه, ۷ اسفند ۱۳۹۰، ۰۱:۲۹ ب.ظ

سلام

  • به نظر شما اگر کسی تعز من تشاء و تذل من تشاء را بفهمد، اینقدر به آب و آتش می‌زند که فلانی را به جرم نوشتن در جراید به زندان بیاندازد؟ حسن آقا جدیدا خیلی شاکی است. حسابی بگیر و ببند است. آن آقای خاص استان فارس هم از چندین و چند ماه پیش حسابی رفته بود تو فاز شکایت کردن و کلی ترکاند. حتی ترکشش هم به مهندس کاربر رسید.  این است اوج آستانه‌ی تحمل و انتقاد پذیری مسئولین ما! توی این بلبشو، حقیقتن من چه طور دست و دلم به طنز نوشتن برود؟ نه وجدانن می‌ترسم خب :دی
  • آرشیوی :
    انتخابات
    و هفته ی تبلیغات
    آگهی ترحیم خیلی ها را
    به دیوار زده اند !
    خیلی هایی که
    «موتوا قبل ان تموتو » را
    خیلی بد فهمیده اند !
  • سخت می‌نویسم. چاره‌ی کار در مطالعه است یحتمل. که اصلا ول معطلیم. یک کتاب «مردگان باغ سبز» را دست گرفته ام ، لامصب تمام نمی‌شود که نمی‌شود.
  • فل فل :
    قال خودم (درود و سلام خدا بر بندگان صالحش باد):
    وقتی یک زنی قابلمه غذا به شویش می‌دهد تا ببرد سر کار و بخورد
    شیطان دودستی بر سرش می‌کوفد و سه بار می‌گوید : بخبخت شدم، بخبخت شدم ، بخبخت شدم.
    چراکه اولا همکارهای خانمش می‌فهمند که طرف صاحاب دارد
    و دوما اینکه شوهر فست فود و آت و آشغال نمی‌خورد و چاق نمی‌شود
    و سوما اینکه مهر و محبت بین زوجین افزایش می‌یابد که خدا هم خیلی دوست دارد.
۱۱۸

   اسب افغانی

پنجشنبه, ۴ اسفند ۱۳۹۰، ۰۱:۲۸ ب.ظ

سلام

  • به قول جناب عباس حسیننژاد ، « و بدانیم اگر کِرم نبود بعضی‌ها چیزی کم داشتند! ». الغرض این‌که کِرمِ دوباره نوشتن خیلی سریع به سید مهدی هم رسیده و راحیل را زنده نموده. بسی خوش‌نود شدم. البته خزعبلاتی در مورد این ساچمه‌ی حقیر بافته که جدی نگیرید. ولی وبلاگ‌ش را جدی بگیرید چون کلا سیدمهدی سرش به تنش می‌ارزد.
  • این روزها درگیر انتخاب یک کار جدید بودم. کاری که خیلی به قواره‌‌ی من نمی‌خورد ولی به سبب این‌که دست‌شان تنها بود و احساس وظیفه می‌کردم پی‌گیر شدم که بروم. وارد گود که شدم دیدم وَه! چه خبر است. چه‌قدر با آن چیزی که فکر می‌کردم فرق می‌کند. عینهو یک اسب افغانی که از هرات تا شیراز چهارنعل تاخته باشد پشیمان شدم. می‌خواستم خیلی ذلیلانه خفّتش را بخرم و پا پس بکشم که :
    الهى من از اینان ملول شده ام و آنان از من، من از اینان افسرده ام و آنان از من، پس بهتر از اینان را به من عنایت کن، و به جاى من شرّى را بر ایشان بگمار. خداوندا، دلشان را آب کن چون نمکى که در آب حل شود. به خدا قسم دوست دارم به جاى شما هزار سوار از قبیله بنى فِراس بن غَنم (که در شجاعت و شهامت شهره بودند) داشتم.( خطبه 25 نهج البلاغه )
    حالا دارم فکر می‌کنم که نکند آقای ما هم از کم‌کاری و تنبلی‌های امثال من بگوید به خدا قسم دوست دارم به جای شما هزار سوار از قبیله ...
    من به اندازه سواران قبیله بنی فِراس نیستم ولی بگذار لااقل به اندازه اسب افغانی باشم که از هرات تا شیراز چهارنعل بتازم و خسته نشوم !
  • فلفل :
    من آن مرغم که افکندم به دام  صد بلا خود را
    به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را
    (وحشی بافقی)
    مبتلاتم .
۲۵۷

   آخوند یعنی اسلام؟!

سه شنبه, ۲ اسفند ۱۳۹۰، ۰۱:۲۶ ب.ظ

سلام

  • دیشب با بابا و سیدعلی نشسته بودیم و نتیجه گرفتیم که سایتی بزنیم برای شجره‌نامه فرزندان سید علی بحرینی. این ایده البته از مدت‌ها قبل در ذهن ما و خیلی‌های دیگر می‌چرخیده. تا کی شود که واقعا بشود.
  • دیروز جایی بودیم و حاج آقایی به سختی از یکی از روحانیون که کاندیدای نمایندگی مجلس است حمایت می‌کرد. این بزرگ‌وار چندین و چند بار عدم آشنایی ما عوام الناس با فقه جعفری را هم‌چون پتکی بر فرق مبارک ما کوفید!  و سپس استدلال کرد که اگر مردم به آن بنده خدا رأی ندهند بدین معناست که مردم به روحانیت پشت کرده‌اند (!) و این است تکلیف ما که تمام‌قد به صحنه بیایم و از اسلام دفاع کنیم که امام (ره) فرمودند اسلام یعنی آخوند!
    و من در عجبم که چه‌طور حاج‌آقای استاد معصومیه‌ی قمِ ده دوازده سال فقه خوانده، به چنین استدلالی رسیده است.

  • اطلاعیه‌ی ثبت نام حوزه را زده‌اند. ذوق و عطش فجیعی دارم برای ورود به حوزه و این روزها با هر کسی برخورد دارم هر چه تلاش می‌کنم که در این‌باره حرفی نزنم نمی‎شود و مقادیری ناراحتم از این موضوع. این البته به سبب «نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم» است.
  • تخففوا تلحقوا - سبک‌بار شوید تا ملحق شوید ( خطبه 21 نهج البلاغه ).
  • حضرت ماه‌بانو به مناسبت دوم اسفند - که مناسبتش را خودم می‌دانم و خودش - یک دوره‌ی کامل تفسیر صوتی قرآن «بیان» دکتر انصاری هدیه گرفته‌اند. بسیار لذت بردیم و حالا مانده‌ام که چه موشکی را جواب موشک بفرستم. البته صبح کله‌پاچه مهمان‌شان کردم که الذّ لذّات است !
  • فل‌فل:
    میگن هر کسی یه ستاره‌ای داره
    و هر ستاره‌ای میلیاردها سال قبل متولد شده
    ستاره‌ی من اما
    هر سال، روزی که تقویم سال آینده رو میخری
    توی برگه‌ی دوم اسفند
    متولد میشه!
۱۷۶

   طلائیه، سید مهربان، فاجعه اخوت!

يكشنبه, ۳۰ بهمن ۱۳۹۰، ۰۱:۲۳ ب.ظ

سلام

  • تشکر ویژه می‌کنم از برادرم سید علی که کِرم دوباره نوشتن را دوباره به جانم انداخت. علی هم - تقریبا - هر روز می‎نویسد و من که مشتری‌اش هستم.
  • اولین اردوی جنوبی که رفتم. بی‌شک، طلائیه از دلم دل‌بری کرد اساسی. چه خوش صید دلم کرد. گرفتار شدم. دچار شدم.
  • فضای این روزهای کانون را دوباره دوست دارم. اصلا وقتی آقاسید مهربان می‌شود و بین بچه‎ها می‎آید - آیکن شیطنک بعلاوه نیش‎خند - کانون طور دیگری است. دوست داشتنی‌تر از همیشه.
  • ظاهرا چند روز پیش یک بنده‌خدایی - که اصلا نمی‌گویم که عقد اخوت خوانده‌ایم با هم - من را یعنی داداش گلش را در شاهچراغ دیده. طرف حوصله‌اش نشده بلند شود و بیاید برای دست‌بوسی! واقعا فاجعه هست ها.
  • قرآن امروز: ان الله لا یغفر ان یشرک به و یغفر ما دون ذلک لمن یشاء ( نساء 116) - خداوند، شرک به او را نمی آمرزد؛ (ولی) کمتر از آن را برای هر کس بخواهد می آمرزد. حضرت امیر(ع) می فرمایند که هیچ آیه ای نزد من امید‌بخش‌تر از این آیه نیست. بروید حالش را ببرید.
  • نهج‌البلاغه‌ی امروز: أم انزل الله سبحانه دینا ناقصا فاستعان بهم علی اتمامه؟ (خطبه 18) آیا خدای سبحان دین ناقصی را فرو فرستاده و از ایشان برای تکمیل آن یاری جسته؟  ( والا بخدا. بچه‌پرروها )
  • فل‌فل امروز :
    « شمع این مسئله را بر همه کس روشن کرد »
    که اگر گریه کنی قد تو کوتاه شود!
    ( سعدی + من )
    پس لطفا گریه نکن :دی
۱۳۶

   سلام

چهارشنبه, ۹ شهریور ۱۳۹۰، ۰۶:۲۰ ق.ظ

"یا رفیق"

1. نمیدونم این صبح عید فطر چی داره که اینقدر قشنگه

2. دیروز یکی از اون روزهایی بود که تحمل اینهمه خوبی خدا و اطرافیانم رو بطور یکجا نداشتم! خدایا شکرت.

از پدر و مادر خودم و پدر و مادر همسرم خاضعانه تشکر میکنم. از همسرم هم عاشقانه تشکر میکنم. :D

نه واقعا خدا چرا اینقدر لطف و محبت میکنی؟ هر چی از من بدی می بینی بیشتر محبت میکنی! نکنه میخوای خشکه حساب کنی که بریم دیگه بر نگردیم ؟ :(

3. از دوران آموزشی سربازی چیزی ننوشتم تا ازش فاصله بگیرم و بتونم منطقی تر بنویسم.

ولی جا داره که از دوستان خوبم که دو ماه و اندی پیش شب آخر برای ما گودبای پارتی گرفتن و حالی بردیم تشکر کنم. بویژه جنابان آسید امیرحسین فنایی و آق مهندس علیرضا کاربر. نام بقیه دوستان به لحاظ ملاحظات امنیتی برده نمی شود!
۱۶۵