بلا تکلیفی

سه شنبه, ۲۱ اسفند ۱۳۸۶، ۰۴:۳۵ ب.ظ

هوالعزیز

1. ده دقیقه پیش یک مورچه را له کردم. الان که دوباره نگاهش کردم دیدم انگار هنوز جان دارد. عجب وضعیت وحشتناکی. برزخ بین مرگ و زندگی ، بلاتکلیفی !  با انگشتم تکلیفش را مشخص کردم !

2. الان هم می خواهم بروم آرایشگاه. تکلیف موهایم را مشخص کنم. یا این طرفی ، یا آن طرفی ! هیچ وقت موهایم را وسط چین ! نکرده ام.

3. وقتی به قیامت و خدا و این جور چیزها فکر میکنم ، از اینکه وبلاگ می نویسم به شدت وحشتم می گیرد. تکلیف وقت ملتی که این پرت و پلاها را می خوانند هم باید مشخص کنم.

4. همه ی اینها هیچ کاری ندارد.
تکلیف دلم را چطور مشخص کنم ؟!

نقطه ، سر سطر بچه ها بنویسید
با خط درشت ، عشق را بنویسید
تکلیف شب شماست در دفتر دل
صد مرتبه از روی خدا بنویسید

پ.ن :
۱. جدیدا رئیسمان در دفتر ، دارد تکلیف همه را مشخص میکند. این آپدیت هم در همین راستاست.
۲. شاعر این شعر آخری را هر چه فکر کردم یادم نیامد. فکر کنم همان استاد صفربیگی باشد.


یا علی مددی

۱۹۱

   رکعت شمار

دوشنبه, ۶ اسفند ۱۳۸۶، ۰۱:۴۹ ب.ظ

هوالعزیز

مُهر های رکعت شمار را دوست ندارم.
چون یعنی اینکه هر کاری دلت خواست انجام بده . من ایستاده ام سر کوچه. نگهبانی می دهم !


یا علی مددی

۱۹۹

   دل تنگی

پنجشنبه, ۲ اسفند ۱۳۸۶، ۰۶:۵۵ ب.ظ

هوالعزیز

1. یارم چو قدح بدست گیرد        بازار بتان شکست گیرد

2. هر کس که بدید چشم او گفت        کو محتسبی که مست گیرد

3. گر راهزن تو باشی ، صد کاروان توان زد

4. برای سال تحویل روبروی گنبد طلا ، لحظه شماری میکنییییییییم

یا علی مددی
۲۰۹

   اینجا اونجا همه جا

سه شنبه, ۲۳ بهمن ۱۳۸۶، ۰۲:۰۱ ب.ظ

هوالعزیز

دیگر  آنجا  نیستیم. چون نمایشگاه تمام شد !
خیلی واضح است. نه ؟

یا علی مددی

۲۰۳

   ره پویان وصال

يكشنبه, ۱۴ بهمن ۱۳۸۶، ۰۷:۲۱ ب.ظ

هوالعزیز

این روز ها اینجاییم :
http://www.rahpouyan.com/vizhe/kanoon/default.asp

نمایشگاه رهپویان وصال

 یا علی مددی

 

۱۷۵

   بهروز

سه شنبه, ۹ بهمن ۱۳۸۶، ۱۲:۲۹ ب.ظ

هوالعزیز . آپدیت. یا علی مددی
۱۴۹

   دل داغون پکیده له

جمعه, ۵ بهمن ۱۳۸۶، ۱۱:۰۵ ب.ظ

هوالعزیز

من عاشق اون لحظاتی از زندگی ام هستم که اینقدر درب و داغون و له و پکیده و ناامید هستم که فقط و فقط خدا رو میخوام. درست مثل حالا.
پ.ن : بعله. هنر اینه که تو غیر از این لحظات خدا رو بخوام. ولی گاو نر میخواهد و مرد کهن. منِ الاغ ، عشقم همین لحظات است.

 یا علی مددی

۲۲۵

   ...

چهارشنبه, ۱۹ دی ۱۳۸۶، ۱۱:۱۴ ب.ظ

هوالعزیز

شب آخر
این خیمه همچنان برپاست. گریه هایمان را کردیم. حالا بلند شویم. یا علی بگوییم.
ما را حیات لم یزلی، جز رخ تو نیست
ما بی تو چشم بسته و ماتیم و در ممات

ظهر دهم
اگر بفهمیم می میریم. اگر !
گودال قتلگاه پر از بوی سیب بود
تنهاتر از مسیح کسی بر صلیب بود

ظهر نهم
شرم ... ادب ... مهربانی ... امید
برخاست با تلاوت خون،  بانگ یا اخا
وقتی «کنار درک تو، کوه از کمر شکست»

تیری زدند و ساقی مستان ز دست رفت
سنگی زدند و کوزه ی لب تشنگان شکست!

شب هشتم
خیلی حرف ها را نمی شود گفت. این رابطه ها خیلی حساسند. اینکه اینهمه حجاب هست حتما حکمتی دارد ...
آن زخم های شعله فشان، هفت اخترند
یا زخم های نعش علی اکبر شما؟
  

شب هفتم
چقدر امشب همه چیز شبیه دریای رحمتت بود. مناجات اول ... ذکر یاحسین که موج وار می پیچید ... هروله ... دریای رحمتت را عشق است. دریای رحمتت را عشق است. دریای رحمتت را عشق است. دریای رحمتت را عشق است. دریای رحمتت را عشق است. دریای رحمتت را عشق است.
باران می گرفته، به ساغر چه حاجت است؟
دیگر به آب زمزم و کوثر چه حاجت است؟

شب ششم
بعضی ها روضه ی غیرتی دوست دارند. بعضی ها روضه ی سلاخی ! . بعضی ها هم روضه ی احساسی.
غوغای فتنه بود که با تیغ آبدار
آتش به جان کودک بی شیر می زدند

شب پنجم
.................
فرصت دهید گریه کند بی صدا، فرات
با تشنگان بگوید از آن ماجرا، فرات

  ویژه نامه محرم 

شب چهارم
امان از اینکه امانتی ، درست به صاحبش نرسد ... شرمندگی دارد. ولی چه جای عتاب است وقتی که می گوید : احلی من العسل .
جوشید خونم از دل و شد دیده باز، تر
نشنید کس مصیبت از این جانگدازتر

شب سوم
نیازی به تفکر نیست. همه می دانند که دخترها بابایی اند.
بنویس که با شتاب باید برسد
فورا ببرش، جواب باید برسد
لب‌های رقیه از عطش خشک شده
این نامه به‌دست آب باید برسد

شب دوم
رابطه ی مادر و فرزند را شاید بشود حس کرد. ولی حس پدر نسبت به پسر را خیلی سخت می شود کشف کرد. حکما چون هر دو تا مرد هستند. اما گاهی وقت ها ... خیلی خوب می شود فهمید ...
مثل وقتی که پدرم در آغوشم گرفته بود ... تازه از کربلا برگشته بودم ...
اما امشب چقدر خوب بود که نمی فهمیدم یک پدر چگونه پسرش را دوست دارد.
مثل وقتی که دنبال صدایی میگشت ... هل من ناصر ینصرنی ...
این مردمان غریبه نبودند، ای پدر
دیروز در رکاب تو شمشیر می زدند

شب اول
باز سر سال شده. میهمانی است. با صاحبخانه رودرباستی دارم. بس که خراب کرده ام. حالا هم رویم نمی شود بروم داخل. آخر دم در ایستاده خوشآمد می گوید.
منتظرم کسی بیاید، از توی کوچه که رد می شود خودم را یواشکی پشت سرش قایم کنم  ...
و چه کسی بهتر از مادر ...
چنان درخت خزان دیده اشک می ریزیم
بهار آمده اما هنوز پاییزیم

یا علی مددی
۲۲۱

   زیارت

پنجشنبه, ۲۲ آذر ۱۳۸۶، ۰۲:۴۷ ب.ظ

هوالعزیز

هر روز در سکوت خیابان دوردست
روی ردیف نازکی از سیم می‌نشست

وقتی کبوتران حرم چرخ می‌زدند
یک بغض کهنه توی گلو داشت...می‌شکست

ابری سپید از سر گلدسته می‌پرید:
-جمع کبوتران خوش آواز خودپرست!

آنها که فکر دانه و آبند و این حرم
جایی که هرچقدر بخواهند دانه هست

آنها برای حاجتشان بال می‌زنند
اصلاً یکی به عشق تو آقا پریده‌است؟

رعدی زد آسمان و ترک خورد ناگهان
از غصه‌ی کلاغ، کلاغی که سخت مست...

ابر سپید چرخ زد و تکه پاره شد
هرجا کبوتری به زمین رفت و بال بست

باران گرفت -بغض خدا هم شکسته بود
اما کلاغ روی همان ارتفاع پست

آهسته گفت: «من که کبوتر نمی‌شوم
تنها دلم به دیدن گلدسته‌ات خوش‌ست...»

شعر از مژگان عباسلو

یا علی مددی

۱۶۰

   مشتری !

يكشنبه, ۱۱ آذر ۱۳۸۶، ۰۱:۰۰ ب.ظ

هوالعزیز

بچه تر که بودم نمی دانم کی گفته بود که هر کسی توی آسمان یک ستاره ای دارد مال خودش.
البته همان وقت ها هم باور نکردم. { ... این جا ها به علت برداشت های ناموزون سانسور می گردد }

با طاق بلند آسمان درگیرند
هر روز بهانه ای به سر می گیرند
اوضاع عجب قمر در عقرب گشته
با چشمک هر ستاره ای می میرند !

یا علی مددی

۱۶۶